تبليغاتX
سری جدید اس ام اس کلیپ های موبایل
سال نو مبارک
+ نوشته شده توسط سهیلا امامي در سه شنبه 28 اسفند1386 و ساعت 13:0 |
+ نوشته شده توسط سهیلا امامي در سه شنبه 28 اسفند1386 و ساعت 12:54 |
+ نوشته شده توسط سهیلا امامي در سه شنبه 28 اسفند1386 و ساعت 12:53 |
+ نوشته شده توسط سهیلا امامي در سه شنبه 28 اسفند1386 و ساعت 12:51 |
+ نوشته شده توسط سهیلا امامي در سه شنبه 28 اسفند1386 و ساعت 12:47 |
+ نوشته شده توسط سهیلا امامي در سه شنبه 28 اسفند1386 و ساعت 12:46 |
+ نوشته شده توسط سهیلا امامي در سه شنبه 28 اسفند1386 و ساعت 12:46 |
پادشاهى روزى غلامش را ديد كه به خودپسندى در خود مى‏نگرد. او گاه به نشان‏هاى بازو و زمانى به موى و گاه به كفش پا و گاه به خاتمى كه در انگشت دست داشت نگاه مى‏كرد و گاه كلاه از پيش مى‏گذاشت و زمانى از پس. آن گاه شاه دشنه‏اى كشيد و در سينه‏اش فرو برد. او نمى‏توانست غلامى را كه عاشق خويش است به كار گيرد. او نه در خدمت سلطان كه در خدمت خويش بود.

پادشاهى خادمى داشت كه سال‏ها در وفادارى و حق‏شناسى خدمت سلطان كرده بود. روزى شاه او را پيش خواهد و گفت: هر حاجتى دارى، از ما بخواه. خادم گفت: روزى كه بار عام سلطان است و تمام بزرگان و جمله خلق حاضرند مى‏خواهم كه سلطان مرا پيش خود فراخواند و چيزى در گوشم گويد حتى اگر آن كلام يك دشنام باشد تا جمله خلق بدانند كه من رازدار و انيس آن حضرتم

 را گفتند: تو پير شده‏اى و عمر تباه كرده‏اى، توبه كن و به حج رو، گفت: پول سفر حج ندارم، گفتند: خانه‏ات را بفروش و هزينه سفر كن، گفت: چون بازگشتم كجا نشينم؟ و اگر بازنگردم و مجاور كعبه بمانم خدايم نمى‏گويد چرا خانه خود بفروختى و در خانه من منزل گزيدى؟

+ نوشته شده توسط سهیلا امامي در سه شنبه 28 اسفند1386 و ساعت 12:34 |
كسى خر گم كرده بود، گرد شهر مى‏گشت و شكر مى‏گفت. گفتند: شكر چرا مى‏كنى؟ گفت: از بهر آنكه بر خر ننشسته بودم وگرنه من نيز امروز چهارم روز بود كه گم شده بودمى.

كچلى از حمام بيرون آمد، كلاهش دزديده بودند، با حمامى ماجرا مى‏كرد، حمامى گفت: تو اينجا آمدى كلاه نداشتى. گفت: اى مسلمانان اين سر از آن سرهاست كه بى‏كلاه به راه توان برد؟

بهر روز عيد، سلطان محمود خلعت هركسى تعيين مى‏كرد. چون به طلحك رسيد فرمود كه پالانى بياوريد بدو دهيد. چنين كردند. چون مردم خلعت پوشيدند، طلحك آن پالان بر دوش گرفت و به مجلس سلطان آمده گفت: «اى بزرگان عنايت سلطان در حق من بنده از اينجا معلوم كنيد كه شما همه را خلعت از خزانه فرمود دادن و جامه خلاص از تن خود بركند و در تن من پوشانيد.»

جنازه‏اى را به راهى مى‏بردند. درويشى با پسر بر سر راه ايستاده بودند، پسر از پدر پرسيد كه بابا در اينجا چيست؟ گفت: آدمى. گفت: كجايش مى‏بردند؟ گفت: به جايى كه نه خوردنى باشد و نه پوشيدنى. نه نان و نه آب و نه هيزم و نه آتش، نه زر و نه سيم، نه بوريا و نه گليم.

گفت: «بابا مگر به خانه ما مى‏برندش

+ نوشته شده توسط سهیلا امامي در سه شنبه 28 اسفند1386 و ساعت 12:32 |
شاعرى مهمل‏گوى پيش دوستانش مى‏گفت: چون به كعبه رسيدم ديوان شعرم را براى تيمن و تبرك بر حجرالاسود ماليدم، ظريفى گفت: اگر در آب زمزم مى‏ماليدى بهتر بودى







حجى به دهى رسيد، گرسنه بود. از خانه‏اى صداى عزادارى شنيد. آنجا رفت و گفت: شكرانه بدهيد، من اين مرده را زنده سازم. كسان مرده او را خدمت بجاى آوردند چون سير شد گفت: اين مرده چكاره بوده است؟ گفتند: بافنده. انگشت به دندان گزيد و گفت: دريغ! هر كس ديگر بود در حال زنده شايستى كرد، اما بافنده مسكين چون مرد، مرد
+ نوشته شده توسط سهیلا امامي در سه شنبه 28 اسفند1386 و ساعت 12:30 |