پادشاهى خادمى داشت كه سالها در وفادارى و حقشناسى خدمت سلطان كرده بود. روزى شاه او را پيش خواهد و گفت: هر حاجتى دارى، از ما بخواه. خادم گفت: روزى كه بار عام سلطان است و تمام بزرگان و جمله خلق حاضرند مىخواهم كه سلطان مرا پيش خود فراخواند و چيزى در گوشم گويد حتى اگر آن كلام يك دشنام باشد تا جمله خلق بدانند كه من رازدار و انيس آن حضرتم
را گفتند: تو پير شدهاى و عمر تباه كردهاى، توبه كن و به حج رو، گفت: پول سفر حج ندارم، گفتند: خانهات را بفروش و هزينه سفر كن، گفت: چون بازگشتم كجا نشينم؟ و اگر بازنگردم و مجاور كعبه بمانم خدايم نمىگويد چرا خانه خود بفروختى و در خانه من منزل گزيدى؟
كچلى از حمام بيرون آمد، كلاهش دزديده بودند، با حمامى ماجرا مىكرد، حمامى گفت: تو اينجا آمدى كلاه نداشتى. گفت: اى مسلمانان اين سر از آن سرهاست كه بىكلاه به راه توان برد؟
بهر روز عيد، سلطان محمود خلعت هركسى تعيين مىكرد. چون به طلحك رسيد فرمود كه پالانى بياوريد بدو دهيد. چنين كردند. چون مردم خلعت پوشيدند، طلحك آن پالان بر دوش گرفت و به مجلس سلطان آمده گفت: «اى بزرگان عنايت سلطان در حق من بنده از اينجا معلوم كنيد كه شما همه را خلعت از خزانه فرمود دادن و جامه خلاص از تن خود بركند و در تن من پوشانيد.»
جنازهاى را به راهى مىبردند. درويشى با پسر بر سر راه ايستاده بودند، پسر از پدر پرسيد كه بابا در اينجا چيست؟ گفت: آدمى. گفت: كجايش مىبردند؟ گفت: به جايى كه نه خوردنى باشد و نه پوشيدنى. نه نان و نه آب و نه هيزم و نه آتش، نه زر و نه سيم، نه بوريا و نه گليم.
گفت: «بابا مگر به خانه ما مىبرندش
حجى به دهى رسيد، گرسنه بود. از خانهاى صداى عزادارى شنيد. آنجا رفت و گفت: شكرانه بدهيد، من اين مرده را زنده سازم. كسان مرده او را خدمت بجاى آوردند چون سير شد گفت: اين مرده چكاره بوده است؟ گفتند: بافنده. انگشت به دندان گزيد و گفت: دريغ! هر كس ديگر بود در حال زنده شايستى كرد، اما بافنده مسكين چون مرد، مرد
